شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
اون روزا ما دلی داشتیم
واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد، دل ترسوی ما هم
دل به دریا زد.به یک دریای طوفانی، دل ما رفته مهمانی!
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست!!!یه عمری راهه و
در قدرت ما نیست! باید پارو نزد وا داد! باید دل رو به دریا
داد! خودش می بردت هرجا که می خواد، به هر جا برد
بدون ساحل همون جاست......




