جمعه 12 بهمن ماه سال 1386

 

برف!

 

برف!

 

برف!

 

بلاخره کار خودشو کرد!

 

انگار وظیفه اش فقط به هم زدن همه ی برنامه هام بود!

 

نمی دونم دیگه باید چی کار کنم. چطوری جمعش کنم!

 

باورم نمیشه که اینطوری رقم خورده بود!

 

باورم نمیشه به راحتیه برف اومدن همه ی تلاشام......!

 

باورم نمیشه که زمان گذشت و وقتم تمام شد!

 

 

 

 

 

 دلم می خواد روقولم بمونم.

می مونم!

 

جمعه 16 آذر ماه سال 1386

 

زندگی آتشگهی گیرنده پابرجاست

 

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست

 

ورنه خاموش است و

 

خا موشی

 

گناه ماست.

 

این شعر همیشه منو امیدوار میکنه.

 

انگار که همه چی دست خودمه.

 

می خوام امیدوار باشم. به حالا. به چیزایی که

 

 نمی دونم. به اونایی که همش تو ذهنمه، و بیشتر

 

 از همه به خودم........

 

 این روزا درس می خونم و درس میخونم. تازه فهمیدم

 

 تاحالا چقد بد درس خوندم. فکر که میکنم میبینم

 

خوب شد از این دیرتر نشد !!!

 

 

اینم حرفای پائولو کوئلیو هست که من خیلی دوس دارم.

  

 

 

من مردی هستم که به دنبال رؤیایش حرکت می‌کند، اولین رؤیای زندگی"

 

 من نویسنده شدن بود. در مسیر تحقق بخشیدن به این رؤیا، زخم‌های

 

 زیادی به روحم وارد شد. اولین بار فکر کردم تهدید می‌شوم، فکر کردم

 

 شکست خوردم، فکر کردم درک نمی‌شوم. ولی خدا را شکر که من ترسو

 

نبودم و پایداری داشتم. پس اکنون که به زخم‌های روحم نگاه می‌کنم، به

 

 آن‌ها افتخار می‌کنم، آن‌ها برایم به مدال‌هایی می‌مانند. آماده شکست

 

 خوردن باشید. اگر می‌خواهید رؤیای خودتان را تعقیب بکنید، آماده این

 

 باشید که گاهی شکست بخورید. چون هر گاه به خاطر چیزی می‌جنگید،

 

 لحظات غیرمنتظره‌ای هم وجود دارند که بر شما غلبه خواهند کرد. اما اگر

 

 بتوانید فرار نکنید و از این شکست‌ها، مبارزه برای تحقق بخشیدن به

 

 رؤیاهاتان را بیاموزید، قادر خواهید بود رؤیای خودتان را تعقیب کنید. من در

 

 زندگی‌ام لحظات بسیار دشواری را پشت سر گذاشتم که شاید بدانید:

 

 همان طور که می‌دانید، یک بار، توسط پدر و مادرم که دوستم داشتند و اما

 

 نگران آینده‌ام بودند، در یک بیمارستان روانی بستری شدم. این حرکت پدر

 

 و مادرم را همواره یک حرکت ناشی از عشق می‌دانم؛ یک حرکت نومیدانه،

 

 اما عاشقانه، برای حفظ پسرشان. بعدها در دوران حکومت نظامی در برزیل،

 

 سه بار به زندان رفتم. و سرانجام، و بدتر از همه، به این نتیجه رسیدم که

 

 تحقق بخشیدن به رؤیایم غیر ممکن است. وقتی از زندان بیرون آمدم، به

 

 این نتیجه رسیدم که دیگر نمی‌توانم رؤیای خودم را تعقیب کنم، پس تصمیم

 

 گرفتم رؤیایم را فراموش کنم و مسیری را انتخاب کنم که توسط شرایط برزیل

 

 بر من تحمیل می‌شد. هفت سال تمام چنین کردم. سعی کردم رؤیاهایم را

 

 فراموش کنم. سعی کردم خودم را متقاعد کنم که نویسنده شدن غیر ممکن

 

 است. و اما خدا را شکر که شعله مقدس شیفتگی وجود داشت و من

 

 شناختم‌اش. هفت سال بعد، کارم را ترک کردم، یا به عبارت دیگر اخراجم

 

 کردند، و تصمیم گرفتم فرصت دوباره‌ای به خودم بدهم. چون این زندگی

 

 ماست و باید بهای زندگی‌مان را بپردازیم و این بها ارزان نیست. ولی به هر

 

 حال چه افسانه شخصی‌تان را دنبال بکنید و چه نکنید، باید همان بها را برای

 

 زندگی‌تان بپردازید. فقط تفاوت اینجاست که اگر در راه تحقق بخشیدن به

 

 افسانه شخصی‌تان شکست بخورید، این شکست معنایی خواهد داشت.

 

 اما اگر در راهی که به افسانه شخصی ما منجر نمی‌شود، گام برداریم و در

 

 آن شکست بخوریم، این شکست تنها ما را ضعیف‌تر می‌کند. بنابراین اگر قرار

 

 بر انتخاب باشد فقط راهی را انتخاب کنید که کم‌تر پیموده شده. در آن جا با

 

 ناشناخته‌ها، با نیروهای تیره وجود روبه‌رو خواهیم شد. اما شما در قلب خود

 

 شعله‌ای را خواهید یافت که راه را به شما نشان خواهد داد."

 

پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386

 

 

 

خداوند در شبهای بی خوابی همراه شما خواهد بود. و با

 

 عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود.

 

 

ماه رمضون امسال برام خیلی بابرکت بود! دلم نمی خواد از دستش بدم

 

 

حس میکنم خیلی چیزا عوض شدن یا دارن میشن.

 

 

این روزا حوصله ی هیچ کس و ندارم بیشتر ازهمه گذشته رو. نمیخوام دیگه

 

با کسایی باشم که تاحالا تحملشون کردم .دلم می خواد همه چیزو تازه

 

ببینم ، حتی دیگه مث قبل فکرم نکنم.

 

حالا مطمئنم اینا رو بخاطر ناامیدی نمیگم.

 

 

و اینکه یه جایی خوندم:

 

_اگر در جاده ی رویاهاتان سفر می کنید، به آن متعهد

 

 باشید. هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود. بهانه ای

 

 مثل این که:

 

"خوب، این دقیقا همان چیزی نیست که می خواستم."

 

بذر شکست در همین جا نهفته است.

 

مسیر خود را بپیمایید. حتی اگر گام های شما نامطمئن

 

 است، حتی اگرمی دانید می توانستید این مسیر را بهتر

 

 بپیمایید. اگر امکانات خود را در لحظه ی اکنون بپذیرید،

 

بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد. اما اگر

 

محدودیت های خود را انکار کنید،هرگز از آن ها رها

 

 نمی شوید.

 

 

شجاعانه با مسیر خود رو به رو شوید، و از انتقاد دیگران

 

 نهراسید. و، مهم تر از همه، نگذارید با "خود انتقادی "

 

فلج شوید.

 

 

 

 

شنبه 17 شهریور ماه سال 1386

 

 

 اون روزا ما دلی داشتیم

 

 واسه بردن جونی داشتیم

 

 واسه مردن کسی بودیم 

 

 کاری داشتیم

 

 پاییز و بهاری داشتیم

 

 تو سرا ما سری داشتیم

 

 عشقی و دلبری داشتیم

 


 

 

 کسی آمد که حرف عشقو با ما زد، دل ترسوی ما هم

 

 دل به دریا زد.به یک دریای طوفانی، دل ما رفته مهمانی! 

 

  چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست!!!یه عمری راهه و

 

 در قدرت ما نیست! باید پارو نزد وا داد! باید دل رو به دریا

 

 داد! خودش می بردت هرجا که می خواد، به هر جا برد 

 

 بدون ساحل همون جاست......